۱:

 

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

 

* حامد عسگری

 

۲ :

 

که ماه شوم در آسمان شبهات

که موج شوم میان تاب و تب هات

یک ریز سوال می چکد از چشمم

یک ضرب سکوت می نوازد لبهات

 

* طیبه بقایی

 

۳ :

 

چه کرده ای تو با دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود

 

* کاظم بهمنی

 

 

 

 

۱:

 

حالا که رفته ای ، بیا

بیا برویم

بعد مرگ ات قدمی بزنیم

و پاهایمان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت ...

لعنتی

دستم از خواب بیرون مانده است .

 

* گروس عبدالملکیان

 

 

۲ :

 

نگران هیچ کس نیستم

حتی

تو که چمدانت را بسته ای

دیگر می دانم

خورشید

برای همیشه غروب نمی کند

و سنجاب ها

تنها برای پایین آمدن

از درخت بالا می روند

 

* رسول یونان

 

 

۳ :

 

من عاشقانه دوستش دارم

و او عاقلانه طردم می کند

منطق او حتی از حماقت من هم

احمقانه تر است

 

* احمد شاملو

 

.

.

.

 

حتا تو را ز حافظه ی گل گرفته اند

ای مثل من غریب در این روزها ، بهار

 

محمد علی بهمنی

 

 

 

خون هر آن غزل که نگفتم به پای تست

 

 

 

این جا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

دریا و من چقدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

 

با او چه خوب می شد از حال خویش گفت

دریا که از اهالی این روزگار نیست

 

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

 

ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

 

 

محمد علی بهمنی

 

 

.

.

.

 

 

قبل از خواب

تمام چراغ های کم مصرف را

بی مصرف را

پر مصرف را

روشن کن

من از صدای آژیر

و از کلمات تلنبار شده در گلوی شب

می لرزم

و مدام به این فکر می کنم

که " جنگ "

سه حرف دارد و

دو نقطه و

یک کابوس و

بوس

شب به خیر

 

 

روجا چمنکار

 

 

از آسمان رسیدی و باران شروع شد

پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد

 

غلامرضا طریقی

 

 

 

 

 

دلواپسی ام نیست ، چه باشی چه نباشی

احساس تو کافی ست ، چه متن و چه حواشی

 

از خویش گذشتم ، ببرم خاک کن اما

شعرم چه ؟ نه بی ذوق مبادا شده باشی

 

می خواستم از تو بنویسم که مدادم

خندید : چه مانده است مرا بتراشی

 

مجموعه آماده نشرم خبر بد

یک خالی پر ، خط به خط اش روح خراشی

 

شصت و سه غزل له شده در زلزله من

شصت و سه نفس ، شصت و سه حس متلاشی

 

نفرین نه ، سوال است : چگونه دلت آمد

بارانم اسیدانه به من زخم بپاشی ؟

 

 

محمد علی بهمنی

 

 .

.

.

 

یک عینک

یک چمدان

یک روسری قرمز

در اتاقم

این جا دختری آمده است

اما خود را نیاورده است .

 

 

رسول یونان

 

.

.

.

 

به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

بخند ، خنده ات از دیگران قشنگ تر است

حامد ابراهیم پور

 

 

 

 

 

من می نویسمت

همان قدر که نوشتن بلدم

و تو مرا نمی خوانی

هر چند خواندن بلدی

تو

شعر بگو

من تو را می نویسم

من مست می شوم

سیر که نمی شوم

 

عباس معروفی

 

.

.

.

 

باید آنقدر زیبا بخندی که اطرافیانت خجالت بکشن

تو رو به گریه بندازن ...

 

گابریل گارسیا مارکز

 

 

 

 

همه ی حرف ها را

فشردم

فشردم

شد یک کلمه

عزیزم

 

محمد صالح اعلا

 

.

.

.

 

چیز بدی نیست جنگ

شکست می خورم

اشغالم کنی .

 

شمس لنگرودی

 

.

.

.

 

غمگین شوی

من همان گوشه ی دنج ام

 

محمد مرکبیان

 

 

 

چون ابر ، منع من از گریه دور از انصاف است

دلم ز گریه سبکبار می شود چه کنم ؟

صائب تبریزی

 

 

 

 

گفت : مرا یادت هست ؟

دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم ،

چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است ؟

و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند

و من در یاد هیچ کس نیستم .

 

سال بلوا ـ عباس معروفی

 

.

.

.

 

خسته ، خودخواه ، بی شکیب

از این جهان ،

فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند

با من مدارا کن ،

بعد ها دلت

برایم تنگ خواهد شد .

 

سید علی صالحی

 

 

 

آتش خشم پر از قهر تو می گفت برو

جذبه چشم پر از مهر تو می گفت بمان

بهروز یاسمی

 

 

 

 

 

تو مرا

به عصر حجر بر می گردانی

زمانی که آدم

چای را

با خنده حوا

شیرین می کرد .

 

احسان پرسا

 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

حافظ

 

 

 

 

دوستان ام می خواهند مرا بر سر عقل بیاورند

که از عشق فریاد نزنم

که نام تو را آهسته هجا کنم

دوستان من !

گوش کنید !

حریق سر تا پای مرا گرفته است

شما حرف از تسلی می زنید

من این حریق را باید تا قبرستان ببرم

دوستان من !

دعا کنید دوباره متولد شوم ...

 

احمد رضا احمدی

 

کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد

صائب تبریزی

 

 

 

 

تو بعد سال ها به خانه ام می آمدی

تکلیف رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیف مهربانی ، اندوه خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیف شمع های روی میز

روشن نبود .

 

گروس عبدالملکیان

 

چشم رضا و مرحمت ، بر همه باز می کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی

سعدی