نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیزی و هر کسی را

که دوستتر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ میکند...

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته میگذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

 

 قیصر امین پور

 

 

 

هر شب برای من دو سه ـ رويا می آوری


خورشيدی و ستاره به دنيا می آوری!


 

با يک پياله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می آوری


 

تنها معلّمی تو که از اين همه کتاب

زنگ حساب دفتر انشا می آوری!


 

در آيه ی نخست اشارات هر شبت

«والّيل» را به خاطر ليلا می آوری!


 

گاهی مرا که در دل تو جا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!


 

با اين که با اشاره به خشکيدن درخت

در بين وعده های خود «امّا» می آوری


 

من کودکانه منتظر سيب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می آوری !

 

غلامرضا طریقی