وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

 

فاضل نظری

 

 

 

 

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که

باز تکرار به بار آمده، می بینی که

سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می بینی که

آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده ، می بینی که

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده، می بینی که

غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که

 

 فاضل نظری

 

 

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

 

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

 

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

 

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

 

فاضل نظری

 

 

 

صدای پای تو در گوش کوچه ها جاری ست

و گریه  آخر این ماجرای تکراری ست

 

نه شب شده ست ـ که مهتاب بیش و کم بزند ـ

نه قصّه است ـ که باران به صورتم بزند ! ـ

 

زمان به سر نرسیده ، زمین به هم نشده

و هیچ چیز از این روزگار کم نشده !

 

همان که بود : همان تکّه سنگ گرد مذّاب

همین که هست : همین آسمان و جنگل و آب !

 

ببین که تیغ تو بر استخوان نخورده عزیز

ببین که رفتی و دنیا تکان نخورده عزیز  !

 

فقط دو سایه ی بی دست و پا ، دو عابر کور

دو تا غریبه ی تنها ، دو تا مسافر کور !

 

دو مرغ خیس ، دو تا کفتر پرانده شده

همین دو آدمک از بهشت رانده شده  !

 

گذشته جمع شده  ، چرک کرده در سر من

گذشته پُر شده در پاره های دفتر من

 

کسی نیامد از این درد کور کم بکند

و شعر . . . شعر نیامد که راحتم بکند  !

 

کسی نیامد ازان اتّفاق دم بزند

برهنه روی غزلهای من قدم بزند

 

نشد ستاره ی شبهای آشیانه شوی

خدا نخواست که بانوی این ترانه شوی

 

عقیم شد گل صد آرزوی کوچک من

برای عشق کمی دیر شد ، عروسک من  !

 

در این کویر امیدی به قد کشیدن نیست

قفس شکست ، ولی فرصت پریدن نیست

 

برای بال و پرم ارتفاع روز کم است

برای رفتن من آسمان هنوز کم است !

 

تو لا اقل بزن و دور شو ، به خاطر من !

برو ! سفر به سلامت ، برو مسافر من

 

نگو زمین به هم آمد ، زمانمان گم شد

هوا سیاه شد و آسمانمان گم شد

 

نگو که رفتن پایان ماجراست رفیق

خدا بزرگ تر از دردهای ماست رفیق !

 

فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود

شب از سماجت این آفتاب خسته شود

 

به حرف دور و برت گوش می کنی گل یخ

مرا دوباره فراموش می کنی ، گل یخ !

 

دوباره سرخ ، دوباره سپید خواهی شد

و قهرمان رمانی جدید خواهی شد !

 

دو گونه سرخ تر از روز پیش خواهی کرد

به روی دوش دو گیسو پریش خواهی کرد

 

دوباره بوی حضورت ، دوباره بوی تنت

طپیدن دو کبوتر به زیر پیرهنت  !

 

دوباره خنده ی معصوم سر سری گل من

و حرفهای قشنگی که از بری گل من  !

 

دوباره وسوسه ی داغ باده ای دیگر

برای آمدن شاهزاده ای دیگر

 

به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

بخند ! خنده ات از دیگران قشنگ تر است !

 

ببین هنوز دهان هزار خنده تویی

بخند ! آخر این داستان برنده تویی

 

به خود نگیر  اگر شعر دلپسند نبود

مرا ببخش اگر مثنوی بلند نبود !

 

نگیر خرده بر این بیت های سر در گم

که بی تو شاعر خوبی نمی شوم خانم  !

 

دوباره قلب من و وسعت غمی که نگو

من و خیال شما و جهنّمی که نگو

 

و داغ خاطره ها تا همیشه بر تن من

گناه با تو نبودن فقط به گردن من  !

 

حامد ابراهیم پور

 

 

 

 

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا

دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا

 

در سنگسار ، آینه ای را که می برند

شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

 

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا

 

امکان رستگاری من گر نبوده است

بیهوده آزموده مرا بار ها خدا

 

با نیت بهشت اگرم آفریده است

می راندم به سوی جهنم چرا خدا

 

ای دل خلاف هروله حاجیان مرو

کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا

 

بگذار بی مجادله از نیل بگذریم

تا از عصا نساخته است اژدها خدا

 

فاضل نظری

 

 

 

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

فاضل نظری

 

 

 

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

 

فاضل نظری