خون هر آن غزل که نگفتم به پای تست

 

 

 

این جا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

دریا و من چقدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

 

با او چه خوب می شد از حال خویش گفت

دریا که از اهالی این روزگار نیست

 

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

 

ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

 

 

محمد علی بهمنی

 

 

.

.

.

 

 

قبل از خواب

تمام چراغ های کم مصرف را

بی مصرف را

پر مصرف را

روشن کن

من از صدای آژیر

و از کلمات تلنبار شده در گلوی شب

می لرزم

و مدام به این فکر می کنم

که " جنگ "

سه حرف دارد و

دو نقطه و

یک کابوس و

بوس

شب به خیر

 

 

روجا چمنکار

 

 

از آسمان رسیدی و باران شروع شد

پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد

 

غلامرضا طریقی

 

 

 

 

 

دلواپسی ام نیست ، چه باشی چه نباشی

احساس تو کافی ست ، چه متن و چه حواشی

 

از خویش گذشتم ، ببرم خاک کن اما

شعرم چه ؟ نه بی ذوق مبادا شده باشی

 

می خواستم از تو بنویسم که مدادم

خندید : چه مانده است مرا بتراشی

 

مجموعه آماده نشرم خبر بد

یک خالی پر ، خط به خط اش روح خراشی

 

شصت و سه غزل له شده در زلزله من

شصت و سه نفس ، شصت و سه حس متلاشی

 

نفرین نه ، سوال است : چگونه دلت آمد

بارانم اسیدانه به من زخم بپاشی ؟

 

 

محمد علی بهمنی

 

 .

.

.

 

یک عینک

یک چمدان

یک روسری قرمز

در اتاقم

این جا دختری آمده است

اما خود را نیاورده است .

 

 

رسول یونان

 

.

.

.

 

به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

بخند ، خنده ات از دیگران قشنگ تر است

حامد ابراهیم پور

 

 

 

 

 

من می نویسمت

همان قدر که نوشتن بلدم

و تو مرا نمی خوانی

هر چند خواندن بلدی

تو

شعر بگو

من تو را می نویسم

من مست می شوم

سیر که نمی شوم

 

عباس معروفی

 

.

.

.

 

باید آنقدر زیبا بخندی که اطرافیانت خجالت بکشن

تو رو به گریه بندازن ...

 

گابریل گارسیا مارکز

 

 

 

 

همه ی حرف ها را

فشردم

فشردم

شد یک کلمه

عزیزم

 

محمد صالح اعلا

 

.

.

.

 

چیز بدی نیست جنگ

شکست می خورم

اشغالم کنی .

 

شمس لنگرودی

 

.

.

.

 

غمگین شوی

من همان گوشه ی دنج ام

 

محمد مرکبیان

 

 

 

چون ابر ، منع من از گریه دور از انصاف است

دلم ز گریه سبکبار می شود چه کنم ؟

صائب تبریزی