دلواپسی ام نیست ، چه باشی چه نباشی
احساس تو کافی ست ، چه متن و چه حواشی
از خویش گذشتم ، ببرم خاک کن اما
شعرم چه ؟ نه بی ذوق مبادا شده باشی
می خواستم از تو بنویسم که مدادم
خندید : چه مانده است مرا بتراشی
مجموعه آماده نشرم خبر بد
یک خالی پر ، خط به خط اش روح خراشی
شصت و سه غزل له شده در زلزله من
شصت و سه نفس ، شصت و سه حس متلاشی
نفرین نه ، سوال است : چگونه دلت آمد
بارانم اسیدانه به من زخم بپاشی ؟
محمد علی بهمنی
.
.
.
یک عینک
یک چمدان
یک روسری قرمز
در اتاقم
این جا دختری آمده است
اما خود را نیاورده است .
رسول یونان
.
.
.
به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است
بخند ، خنده ات از دیگران قشنگ تر است
حامد ابراهیم پور
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 19:9 توسط بعد از همه