Bahar  geldi  gecdi  sen   galmaz   oldun

 

 

به من چیزی بگو شاید ، هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین  ما شاید ،  یه حس تازه پیدا شه

 

یه راهی رو به من وا کن ، در این بیراهه بن بست

یه کاری کن برای ما ، اگه مایی هنوزم هست

 

به من چیزی بگو از عشق ، از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن ، به احساس تو بیزارم

 

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری

 

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم

نگو باید برید از عشق ، نه می تونی نه می تونم

 

؟

 

 

 

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار

چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است

من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام

شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم

دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده

اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است

سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!

از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

 

 

فاضل نظری

 

پ.ن :

بدون اگه بی تو باشم

حتما خودم رو می کشم .

 

 

 

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ

من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس

بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم

چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است

گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!

اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ

 

فاضل نظری

 

 

 

 

 

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

 

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

 

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

 

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

 

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

 

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

 

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

 

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی

 

 

 

فاضل نظری