دلم نیومد ننویسم
وقتي باران نمي بارد
بهانه اي براي گريستنم نيست
بايد پياز پوست بگيرم
تو را در لایه لایه های خودم پنهان مي كنم
تا هيچ كس نداند
تو در من زندگي مي كني
چقدر كرند آن ها
كه صداي پاي تو را در من نمي شنوند
چه كورند همسايه ها
وقتي به خانه ام مي آيي
تو را نمي بينند
حتا راننده تاكسي ها
كه نمي دانند من دو نفرم
كرايه ات را از من نمي گيرند
تو در من نفس مي كشي
اما من
سال ها است که مرده ام
هر شب
بي گلوله و تفنگ
مي ميرم
هيچ بمب باراني اندازه ي تو
مرا تخريب نكرده است
هرچه مي روم
از تو دور نمي شوم
هرچه مي روي
به من نزديك تری
لب هات
كندوي عسل
در كمر كوهستاني
عمر من
كوتاه تر از فراموش تو است
فقط هر روز مي توانم
حواسم را
از بلنداي تو پرت كنم
... چقدر گفتم
زير ابرو هايت را
از سر راهم بردار
مي خواهم بروم دنبال كارم
اما ابروهايت را بند انداختي به دور گردنم
شعر هاي نا گفته ام را در نطفه خفه كني
چقدر گفتم دست هايت را هم بردار از من
تو در من خيلي دست داري
اصلن نمي خواهم با من بسازي
پاهايت را هم از زندگي من بکش بيرون
حتا اگر فرو بريزم
مي خواهم روي پاي خودم باشم
فردا خانه باش
تا داغ داغ است بوسه هايم را بده
و حرف هايت را پس بگير
اصلن بلند شو
چشمت را بپوش
و برو
من فكر مي كنم وقتي كسي چيزي را
هر جاي دنيا جا مي گذارد
دارد به تو فكر مي كند
من فكر مي كنم
تمام آدم هاي دنيا
به خاطر تو مرده اند
از رانندگاني كه تصادف مي كنند و
دارند به تو فكر مي كنند
تا صخره نورد ها
كه حواس شان
پرت مي شود
تمام جنگ ها
براي گرفتن تو اتفاق مي افتد
اصلن تمام آدم هاي دنيا به خاطر تو مرده اند
قسمتی از شعر بلند حافظیه از محمد کاظم حسینی