۱

 

لب که می بندم به کسی نمی رسد

لب که باز می کنم به کسی نمی رسد

نه صدایم

نه لب هایم

...

دیگر از این دنده به آن دنده شدن فایده ندارد

این تخت خواب آغوش کم دارد

صبح از دنده ی چپ بلند می شوم

بی سلام و بوسه

دل خوش می کنم به صدای گنجشک ها و طعم توت حیاط

اردی بهشت است

اما باد بوی هیچ کس را با خود ندارد

 

پاهایم به سمت غروب می روند

دست هایم به آسمان

و چشم هایم می روند شاید خواب ببینند

 

من به هیچ تکیه داده ام

 

ابوالفضل عمادابادی

 

 

 

 

۲

 

 

شهر را به نام تو زدم

خانه را به نام تو

این شعر را به نام تو

شاعر در اختیار تو ...

...

حالا من ,

بی تو

میانِ اینهمه تو

هر جا که باشم

احساس غریبی می کنم .

 

---------------

شـهریار بـهروز

 

 

+ تاريخ شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:39 نويسنده بعد از همه